Tuesday, November 17, 2009

her sey dahil

یک برنامه ی صبح دارد یکی از این کانالهای ترکیه که مهمانهای برنامه یا از این دکترهایی هستند که می آیند آدم را در مورد آخرین تاثیرات کشف شده پوست خرمالو روی چربیهای اضافه ساق پا روشن می کنند یا از این خواننده الکی های خوشگل که هیچ وقت هیچ جای دیگر جز این برنامه نمی بینی شان. طبعا این خواننده الکی ها وسط های برنامه می آیند و آهنگ می خوانند و می رقصند و شور و هیجانی به برنامه می دهند. فکر می کنم یکی از شرط های اصلی شرکت در برنامه برای این خواننده ها این است که کفش های ناراحتی بپوشند، منظورم از کفش ناراحت اصلا کفش پاشنه ده سانت یا بیست سانتی نیست، نه منظورم کاملا کفش ناراحت است. یعنی کفشی که مهم ترین ویژگی اش این است که نمی شود پوشیدش و رفت روی سن با لب خندان یک آهنگ مزخرف خواند و رقصید و خوشحال بود و یک جور بدی رقت انگیز نبود. من معمولا تکه هایی از این برنامه را موقع خوردن چای و بیسکویتم تماشا می کنم و پاهایم را می گذارم روی میز و شست پایم را تکان می دهم و خوشحال می شوم که هنوز در زندگیم مجبور نشده ام در این برنامه شرکت کنم

Sunday, November 15, 2009

بهوت افسردهی

یادم نمی آید کجا خواندم که یک نفر گفته بود که زندگی اش یک وبلاگ را هم پر نمی کند و مجبور است هی دست به گذشته ها ببرد تا یک پست هوا کند. حالا این حکایت من است که زندگی ام این روزها یا به درس خواندن می گذرد یا دایی جان ناپلئون تماشا کردن و تعریف کردن این زندگی جمعا چهار کلمه هم نمی شود، آدم این جور وقت ها یاد خاطراتش می افتد. دو، سه سال پیش یک همچین روزی، من نشسته بودم توی یک ماشین گرم و داشتم یک چیزی می لمباندم و یک موزیک ملایمی گوش می کردم و از زندگیم لذت می بردم.یک ماشینی بود کنار ما، یک دختری نشسته بود پشت فرمان و های های گریه می کرد و یک چیزهایی با جیغ و فریاد می گفت که نمی شد شنید. از ان روز به بعد هروقت حس فرشته خو بودنم بالا می زند یاد آن دختر می افتم و شرارت و خباثت آن موقع ام که چقدر بی خیال بودم و چقدر برایم اهمیت نداشت خود آن دختر و چقدر فضول بودم و چقدر هیجان داشتم که بدانم چرا اینجوری زار می زند بعد فرشته درونم می رود کشکش را بسابد و من به حالت عادی ام برمی گردم

He's Just Not That Into You

Girls are taught a lot of stuff growing up: if a boy punches you, he likes you, never try to trim your own bangs, and someday you will meet a wonderful guy and get your very own happy ending. every movie we see, every story we're told implores us to wait for it: the third act twist, the unexpected declaration of love, the exception to the rule. but sometimes we're so focused on finding our happy ending we don't learn how to read the signs. how to tell the ones who want us from the ones who don't, the ones who will stay and the ones who will leave. and maybe a happy ending doesn't include a guy, maybe it's you, on your own, picking up the pieces and starting over, freeing yourself up for something better in the future. maybe the happy ending is just moving on. or maybe the happy ending is this: knowing after all the unreturned phone calls and broken-hearts, through the blunders and misread signals, through all the pain and embarrassment... you never gave up hope.

Tuesday, November 10, 2009

بچه هه یه دونه از این پفک موتور سوارها ورداشت گفت از اینا می خوام. مامانه گفت داریم از اینا تو خونه. بچه هه یه جور نق نق گونه ای گفت که نه می خوام. بعد مامانه خیلی خونسرد یعنی نه با یه لحن عصبانی و خسته ای که از دست تو چیکار کنم، نه، با یه لحن خیلی خونسردانه ای همون جور که گفته بود از اینا تو خونه داریم از بچه هه پرسید تو یه آدم بی شعور و بی منطقی هستی که نمی فهمی از اینا تو خونه داریم یعنی چی؟ بچه هه هم گفت که آره هست. بعد مامانه پفک رو خرید خب چون بچه اش یه آدم بی شعور و بی منطق بود که خودش هم به این مساله اذعان داشت و مامانه واقعا کار دیگه ای نمی تونست بکنه لابد :ی

Monday, November 09, 2009

One life, another day

خیابانی بود که اسمش را بلد نبودم. فکر می کردم وسط یکی از خواب هایم هستم، ایستادم یک گوشه و منتظر ماندم که کسی بیدارم کند و لیوان آبی یا شربت آبلیمویی دستم بدهد و نگران و خواب آلود بپرسد که تو چرا انقدر خواب بد می بینی؟ کسی بیدارم نکرد،یک عالمه وقت بعد خانومی جلو آمد و پرسید که حالم خوب است یا نه؟ حالم خوب نبود. یک کتابی بود که اسمش یادم نیست، یک بعد از ظهر ولو شده روی تخت خواب آرزو خوانده بودمش، یک شخصیت داشت که می گفت انگار یک وقت هایی برقم می رود. برق من هم رفته بود لابد. طول کشید تا از آن خیابانی که نمی دانستم کجاست برسم خانه، در را پشت سرم قفل کنم، پیشانیم را بچسبانم به آینه و به خودم التماس کنم خواهش می کنم خوب باش
خواهش می کنم خوب باش

Saturday, November 07, 2009

This time,This place

اسم شخصیت اصلی ماجرا گامبو است، دارد با دوست دخترش بهم می‌زند، دوست دخترش یا بهتر بگویم دوست دختر سابقش، دوست دختری نمونه است، عصبانی نمی‌شود، گریه نمی‌کند، اصراری هم نمی‌کند. به دلایل گامبو گوش می‌کند و بدون هیچ حرف و حدیثی قبول می‌کند. شاید به خاطر اسم گامبو باشد. آدم مطمئن نیست که اگر اسم طرف مقابلش گامبو باشد چکار می‌کند. من کلا راجع به هیچ چیز مطمئن نیستم، ولو شده‌ام روی زمین و از دور به سرنوشت گامبو نظارت می‌کنم و به هرکسی که جسارت می‌کند با من حرف بزند جواب می‌دهم که دارم درس می‌خوانم. بابابزرگم دلش می‌خواهد با لپ‌تاپم ور برود که جراتش را نمی‌کند. عوضش از دور من را تماشا می‌کند که دارم نورهود بازی می‌کنم و لابد توی دلش قند آب می‌شود که نوه‌اش آمده تعطیلات و دست هم از درس خواندنش بر نمی‌دارد و شاید ته دلش افتخارکی هم می‌کند. ولی نوه‌اش چیز افتخارآمیزی ندارد، زیر چشمی گامبو می بیند و به هیچ چیز مهمی فکر نمی‌کند.


Tuesday, November 03, 2009

Where you can always find me

برای م عزیزم
می دانم که اینجا را می خوانی، توی آمار بازدیدکنندگان وبلاگم بعضی وقت ها اسم عجیب شهری هست که تو تویش زندگی می کنی و من امیدوارم که آن یک نفر که آن گوشه دنیا، پیژامه هایش را پوشیده،دراز کشیده روی تختخوابش، لپ تاپش را گذاشته روی سینه اش ، حوصله اش سر رفته و وبلاگ من را می خواند تو باشی.دلم برایت تنگ شده، بیشتر از آن که فکرش را بکنی یا فکرش را می کردم. دلم برای رانندگی های خرکیت، صندلی خراب ماشینت، کف دست های عرق کرده ات، ته ریش نامرتبت، رقصیدنت، برنامه برویم بستنی آلبالویی بخوریممان، دیر به خانه رسیدن های من، دست تکان دادن مان برای خیابان لارستان وقتی از جلویش رد می شدیم، حرف زدن هایمان، غیبت های بی پایانمان و همه وقت گذرانی های الکی و غیر الکی دو نفره بینمان تنگ شده. خواستم بدانی که از این فاصله نمی شود برایت تعریف کنم از من و از روزهایم که باید خودت باشی و ببینی و من بلد نیستم برای تو چیزی تعریف کنم که تا قبل از این خودت بودی و هیچ وقت نشد که چیزی تعریف کنم که خودت همه چیز را می دانستی و تعریف کردن نداشت و حالا نمی شود. یعنی نمی شود برای تو این زندگی تخمی را توی یک ایمیل خلاصه کرد. گفتم که در جریان باشی که چرا خبری از تو نمی گیرم که خبر گرفتن از تو و خبر دادن به تو از این فاصله دور سخت ترین کار دنیاست
پی نوشت: هنوز آن آویز قرمز را داری؟ هنوز برایت زندگی من پشت این حرف ها، مهم است؟

Sunday, November 01, 2009

می دونی استیصال یعنی چی؟

Monday, October 19, 2009

544

یک چیزهایی هست در دنیا که اسانسشان یا کلا چیزی غیر از خود خالصشان بهتر از خودشان است، مثلا توت فرنگی. یعنی من شمعی که بوی توت فرنگی بدهد یا ماست توت فرنگی را بیشتر از خود توت فرنگی دوست دارم، یادم نمی آید هیچ وقت با خودم گفته باشم کاش یک ظرف توت فرنگی اینجا بود که من می خوردمشان. حالا منظورم این نیست که اگر یکی بیاید توت فرنگی بغلتاند توی خامه وشکلات و بخواهد بگذارد توی دهن من، ناز کنم و بگویم نه، اینجوری ها هم نیست ولی آخرین بار که یادم می آید با لذت توت فرنگی خوردم مال وقتی بود که خیلی بچه بودم و توی باغ عموفیروز یک بوته توت فرنگی بود و می شد نشست لای خاک و خل ها و توت فرنگی لمباند ، یک بار توی همین مراسم توت فرنگی خوران مونا با دسته راکت بدمینتون زد توی دماغ سلدا و یادم هست که همه ساکت جمع شده بودیم دور سلدا که جیغ می زد و گریه می کرد و هاله خانم بغلش کرده بود که دلداریش بدهد و من ته دلم یک حس غریب باحالی داشتم که برای اولین بار یک اتفاق بد توی دنیا افتاده که من مسئولش نیستم. حاشیه نرویم، لب کلام این بود که بعضی چیزها هستند که یک کم شان، یا اثرشان توی یک چیز دیگر بهتر از خودشان است مثل توت فرنگی. بعد یک سری آدم ها هستند که همین جوری هستند یعنی نمی شود بری ور دلشان صد ساعت بنشینی و غر بزنی، ولی ایمیل هرچند وقت یکباری، اس ام اسی یا غیبت کردن ازشان با رفیق مشترکی و یا یک همچین چیزهای حال آدم را جا می آورد، انگار که یکهو یکی یک جای غریبه شمع توت فرنگی ای گرفته باشد زیر دماغت یا بعد از یک شام بداخلاقانه دسر ماست توت فرنگی داشته باشی

Sunday, October 18, 2009

Set the house on the fire

ریش پر و پیمانی داشت، با یک کت و شلوار قهوه ای که همه دگمه‌هایش را بسته بود. انگشتر عقیق هم داشت، یعنی راستش را که بخواهید این را مطمئن نیستم، چند دقیقه بیشتر ندیدمش و وقت نبود که انگشتر عقیقش را هم ببینم ولی یک حسی ته دلم می‌گوید که آدمی نبود که انگشتر عقیق دستش نکند، انگار که بخواهی گادفادر را بدون سیگار برگ تصور کنی. از این آدم‌هایی بود که آدم مهمی هستند حتما، رییس اداره‌ای، معاون وزیری چیزی، از این آدم‌ها که توی فیلم های ایرانی معروفند به حاجی و لج نیکی کریمی را در می‌آورند. در هر حال هرچه بود مطمئنا آدمی نبود که ساعت دو نیمه شب آن‌جا پیاده‌روی کند آن هم با همچین دختری، دختر را خوب تماشا کردم، همسن و سال من بود، خوش‌تیپ‌تر و خوشگل‌تر و خوش‌هیکل‌تر. می‌خواست سیگار بکشد و آتش نداشت و فندک ما را می‌خواست. یک انگشتر بزرگ مروارید داشت با لاک‌هایی که زیر نور چراغ‌های خیابان صورتی پر رنگ به نظر می‌رسیدند. دختر می‌خواست روشن‌فکر و رومانتیک به نظر برسد و مرد سعی می‌کرد روشن‌فکر و رومانتیک باشد که دختر خوشش بیاید
نمی‌شد که دلم نسوزد برای زن مرد که لابد فکر می‌کرد شوهرش رفته ماموریت شیراز، یا خود مرد که عاشق دختر خوشگلی شده‌بود که توی روشنای روز نمی‌توانست به کسی نشانش دهد و دختری که برای مرد زشت و پیری دلبری می‌کرد که انگشتر مروارید تخم‌مرغی کادو بگیرد. نمی‌شد بهشان فکر نکنم، نمی‌شد که غصه‌شان را نخورم
قصه های عجیبی لابد شب ها جریان دارد توی این شهر،شب های من که به بی خبری و خواب می گذرد


Fighting against our fears,
But fears are never alone
They’re shadows in the dark.

Saturday, October 17, 2009

آدمی هستم خوشحال، در حال حاضر

Free Counter and Web Stats