خدا هم اگر وجود دارد حق ندارد انقدر بی انصاف باشد
Monday, July 06, 2009
Sunday, July 05, 2009
به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی
بپا به مسیر دهن کوسه نیافتی
----------
من فقط خواستم بگم در موسیقی ایران هیچکی حسن شماعی زاده نشد :ی : ی
بپا به مسیر دهن کوسه نیافتی
----------
من فقط خواستم بگم در موسیقی ایران هیچکی حسن شماعی زاده نشد :ی : ی
Posted by سارا at 8:09 AM
Thursday, July 02, 2009
کتاب صد سال تنهایی را داشت. چاپ قدیمیاش. عین همان که قبلاها مال دایی بابک بود و بعدها به من رسید و من گمش کردم و روزی که گمش کردم گریه کردم و بقیه به من خندیده بودند که بهخاطر یک کتاب گریه میکنم. قیمتش زیاد بود. ما دوتا روی هم نصف قیمتش هم پول نداشتیم. یک عالم کتاب دیگر هم داشت که میشد بقیه عمر را نشست همان جا کنار خیابان و ورقشان زد. شمارهاش را نوشت روی یک کاغذ و داد دستمان که هروقت پول داشتیم بیایم و کتاب بخریم
..............
بغلم کرد. همان جا کنار خیابان. گفت این چند روز که نیستم غصه نخوری. من یکهو یاد آن شبی افتادم که از خواب پریده بودم و جیغ زده بودم که کجایی و همان جا بود و تمام شب همان جا بود و یک عالم شب دیگر هم آنجا بود که بعد از هر کابوس به من بگوید نترس
-----------
دیوانه شدهام
..............
بغلم کرد. همان جا کنار خیابان. گفت این چند روز که نیستم غصه نخوری. من یکهو یاد آن شبی افتادم که از خواب پریده بودم و جیغ زده بودم که کجایی و همان جا بود و تمام شب همان جا بود و یک عالم شب دیگر هم آنجا بود که بعد از هر کابوس به من بگوید نترس
-----------
دیوانه شدهام
Posted by سارا at 8:37 PM
Wednesday, July 01, 2009
فکر کردم باید یک همچین روزی باشد، یک روز معمولی. سرکار رفته باشی، گزارش نوشته باشی، یک عالم با سمیرا و سالومه و آیلر خندیده باشی، قرار باشد برای نازنین فیلم بیاوری، دلت خواسته باشد بروی فیلم تهران انار ندارد ببینی، گوشه تقویمت نوشته باشی فردا تولد میناست، با شکوفه حرف زده باشی، به آرزو تلفن کرده باشی. بعد بیایی خانه به مامان تلفن کنی و یک عالم حرف بزنی. بعد بیایی پشت میز یک یادداشت بنویسی که
مامانی ببخشید، ببخشید. مجبور بودم. نمیدونم کی و کجا کنترل زندگیم رو از دست دادم. نمیدونم کی و کجا به اینجا رسیدم. ببخشید. خیلی دوستت دارم
بابا ببخشید. نشد که بشم اون دختر خوب موفق و باهوشی که میخواستی. نشد. فقط مایه خجالتت شدم
بعد در خانه را قفل کنی، مبل را بکشی پشتش که کسی نتواند بازش کند و بعد بروی توی حمام و بایستی جلوی آینه و از آن دختری که با چشمهای خشک ترسیده نگاهت میکند بپرسی مطمئنی؟ دختر توی آینه گریه کند و مطمئن نباشد . تو دست بزنی به گونههای خودت که خشک است و خودت مطمئن باشی. بنشینی کف زمین و تیغ را دستت بگیری و نگاه کنی به مچ سفید و سردت و زیر لب تند تند از تمام آدمهایی که یادت میآید معذرت بخواهی
یک همچین روزی باید باشد. فکر کردم یک همچین روزی باید بمیرم
نشد یعنی نخواستم. نشستم همان جا کف حمام و طولانیترین گریه زندگیم را با چشمهای خشک کردم و ذره ذره مردم. تمام شد. من هزارسال پیش مردم
مامانی ببخشید، ببخشید. مجبور بودم. نمیدونم کی و کجا کنترل زندگیم رو از دست دادم. نمیدونم کی و کجا به اینجا رسیدم. ببخشید. خیلی دوستت دارم
بابا ببخشید. نشد که بشم اون دختر خوب موفق و باهوشی که میخواستی. نشد. فقط مایه خجالتت شدم
بعد در خانه را قفل کنی، مبل را بکشی پشتش که کسی نتواند بازش کند و بعد بروی توی حمام و بایستی جلوی آینه و از آن دختری که با چشمهای خشک ترسیده نگاهت میکند بپرسی مطمئنی؟ دختر توی آینه گریه کند و مطمئن نباشد . تو دست بزنی به گونههای خودت که خشک است و خودت مطمئن باشی. بنشینی کف زمین و تیغ را دستت بگیری و نگاه کنی به مچ سفید و سردت و زیر لب تند تند از تمام آدمهایی که یادت میآید معذرت بخواهی
یک همچین روزی باید باشد. فکر کردم یک همچین روزی باید بمیرم
نشد یعنی نخواستم. نشستم همان جا کف حمام و طولانیترین گریه زندگیم را با چشمهای خشک کردم و ذره ذره مردم. تمام شد. من هزارسال پیش مردم
Posted by سارا at 6:55 PM
به شکوفه گفتم بداخلاقم، مثل هر روز
دلداریم داد که همه بداخلاقند و بعد یکهو یادش افتاد که یک ایمیلی داشته که نوشته بوده این امواجی که می فرستند برای قطع شدن کانال های ماهواره کلی روی آدم تاثیر بد می گذارد و ما که ور دل وزارت کشور زندگی می کنیم وضعمان از همه بدتر است و اصلا این بداخلاقیمان بخاطر همین است
بعد خب من از اینکه بلاخره بعد از دو سه سال یک دلیل منطقی و خارج از کنترل من پیدا شد برای این همه عصبانیت و بداخلاقیم، خوشحال شدم و با خوشحالی به زندگیم ادامه دادم
بعد خب من از اینکه بلاخره بعد از دو سه سال یک دلیل منطقی و خارج از کنترل من پیدا شد برای این همه عصبانیت و بداخلاقیم، خوشحال شدم و با خوشحالی به زندگیم ادامه دادم
Posted by سارا at 8:08 AM
Monday, June 29, 2009
Sunday, June 28, 2009
یک عالم حرف نگفته دارم، پوسیده اند توی گلویم
بوی تعفن آدم های ساکت را می دهم
بوی تعفن آدم های ساکت را می دهم
Posted by سارا at 11:05 AM
Thursday, June 25, 2009
یک ملاقه بیشتر، خواهش میکنم فقط یک ملاقه
هانریش بل یک کتابی دارد، نان سالهای جوانی. منهم چند سال دیگر یک کتاب مینویسم شهروند سالهای جوانی. یعنی بیپولی بد دردی است، آدم باید بیپول باشد که بفهمد بیپولی یعنی چی. دیروز هرچی پول داشتم ته حسابهایم، ریختم روی هم که بروم شهروند خرید کنم و از گرسنگی نمیرم. چهارساعت گشتم توی شهروند برای خریدن چهارقلم جنس. این را بخرم، نخرم؟ این مارک گرانتر است یا اینیکی؟ این بزرگتر است یا این؟ بعد در آن لحظهی سرنوشت ساز آخر که داشتم پولش را میدادم آقای شبکه شتاب پیغام خرید ناموفق داد ولی از حسابم پول را کسر کرد. حالا بماند که آقای مسئول خزانه که آمد معلوم شد که آقای صندوقدار هم بیست هزار تومان اضافه حساب کرده بوده و وای وای این روزها همه دزد و دروغگو شدهاند و آدم به آقای صندوقدار شهروند هم دیگر نمیتواند اعتماد کند. بگذریم، آقای مسئول خزانه به من که در یک قدمی این بودم که سرم را بگذارم روی سینه آقای مسئول خزانه و های های گریه کنم دلداری داد که معمولا این پول در عرض سه روز برمیگردد توی حساب و اگر برنگشت باید بروی بانک و صورتحساب بگیری و بعد بیای پیش خودم ما یکجوری پرداخت میکنیم. بعد من با چشمهایی که توش برق گرسنگی و ناراحتی بود معصومانه نگاهش کردم و گفتم یعنی نمیشود اینها را الان ببرم خانه؟ بعد خب نمیشد و من دست از پا درازتر و گرسنهتر از همیشه بخاطر آن همه فعالیت توی شهروند برگشتم خانه و زود خوابیدم و تا صبح خواب دیدم که دارم خریدهایم را جابجا میکنم. یعنی بیپولی بد دردی است
Posted by سارا at 9:49 AM
Monday, June 22, 2009
Monday, June 15, 2009
Friday, June 12, 2009
life for rent
هیچ کدام از این خانههایی که بنگاهیها نشانم میدهند دوست ندارم، حس خانهبودن ندارند هیچ کدامشان. چه میدانند من چقدر زندگی کردهام توی خانه خودم، چقدر خاطره جمع شده توی این پنجاه و هفت متر، چقدر شش سال زیاد است برای عمر بیست و چهار ساله من، چقدر آدم آمده توی این خانه که دیگر هیچ وقت هیچ جای دیگر دنیا نمیشود که این همه نزدیک هم باشیم، چقدر دوست داشته شدهام توی این خانه، چقدر دوست داشتهام، چقدر منتظر بودهام، چقدر تنها بودهام، چقدر توی بغلهای گرم مطمئن گریهکردهام، خندیدهام، ترسیدهام، چقدر زندگی کردهام من اینجا
این خانههای خالی جدید همهشان یک صفر گندهاند
این خانههای خالی جدید همهشان یک صفر گندهاند
Posted by سارا at 12:38 PM
این انتخابات باعث شد من بفهمم که همه آدم های دنیا از صمیمی ترین دوستانم گرفته تا راننده تاکسی و سوپر سر کوچه مان شک هم ندارند بلکه کاملا مطمئن هستند که از من بیشتر می فهمند
پی نوشت: و صد البته که من از همه شان بیشتر می فهمم :ی
Posted by سارا at 11:16 AM
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)