یک. مامان از ایران مجله آشپزی فرستاده. غذای منتخبم تهچین مرغ و بادمجان و قارچ است. خیلی هم مختصر و مفید توضیح داده که چکار کنید. مرغها را سرخ کنید. بادمجانها را حلقه حلقه کنید و سرخ کنید. قارچها را هم طبعا سرخ کنید. همه را بچینید لای تهچینتان. خاله مهناز همیشه لای تهچینش یا بادمجان بود یا اسفناج. خاله مهناز چقدر همه چیز تمام بود. چقدر خوشگل بود. چقدر دستپختش عالی بود. خاله مهناز را آخرین بار کی دیدم؟ عروسی پپر؟ عروسی پپر موهایم کوتاه کوتاه بود. یک لباس قهوهای زشت هم تنم بود. باید تلفن کنم از پپر بپرسم که اصلا ما با هم توی عروسیش عکس داریم؟
دو. یک جای فیلم مسیو لازار دارد با آهنگی که از طبقه پایین میآید میرقصد. جملهی من اینجا تمام میشود. هیچجوری بلد نیستم که این صحنه را یا حس خودم موقع تماشایش بنویسم
سه. استاد نیمچه مصریام سر جلسه امتحان آمد بالای سرم که هورا جایزه گرفتید. بعد که چشمهای چهارتا شده ام را دید گفت که اسکار. ا سپریشن. توی دلم گفتم خدا به دور. یک وقت کسی نشنود گفتید جایزه گرفتید. شما یه سر به فیسبوک ما بزن. همه دارند همدیگر را پاره میکنند که اولا که چرا میگویید ایرانی ها جایزه گرفتند و جایزه را اصغر و تیمش گرفته اند. بعدم اینکه اه اه چرا همه خوشحالید و چرا مبالغه میکنید و چرا سطحتان پایین است و چرا انقدر پوپولیست هستید و چرا شورتتان آبی است و چرا ابروی راستتان نازکتر از چپی است. به قرآن
چهار. همین استاد فوق الذکر پرسید که آیا فیلم روی آی تیونز هست؟ گفتم که نه ولی قرار است این هفته توی سینما نشانش بدهند. گفت که متاسفانه وقت سینما ندارد و هر وقت آمد روی آی تیونز خبرش کنم که بخرد. خجالت کشیدم که بگویم که ما را چه به آیتیونز. ما گلاب به رویتان همچنان سفت و سخت چسبیده ایم به تورنت. نگفتم که. گفتم حتما حاجی. بسپرش به ما